حكيم ابوالقاسم فردوسى
270
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
مشك و كرف تر شد ، نخست بر يزدان دادگر آفرين بكرد : همو كه همه چيز از او برپاست و سرانجام نيز از او بسر مىآيد . او كه نگارندهء زمين و زمان و آفرينندهء مور و پيل و همه چيز ، از خاشاك ناچيز تا درياى نيل است و همهء اينها در برابر توانايى او برايش يكى است . او كه خداوندِ هست و نيست است . براستى كسى را كه او با مهر بپروراند ، ديگر گردش آسمان بر او تند نگردد . و درود خداوند بر كاووس - شاه گيتى كه تار و پود آرامش است . بدان كه من به آن دژى رسيدم كه افراسياب آنجا را از براى آرام و خواب مىداشت و تخت و تاج و بزرگى و گنج و سپاه و ديهيم در آن بود . پس چهل روز پيوسته جنگ بود ، چنان كه گيتى بر دشمن به تنگ آمد . سرانجام نيز دشمن از چنگ ما برست و هر كسى هم كه برگشت ، دلخسته شد . اكنون گيو همهء آنچه را كه در آن رزمگاه برفته است ، به شاه بگويد . پس تو نيز چون در پيشگاه يزدان لب به نيايش بگشايى ، روز و شب او را از براى من نيايش بكن . اينك نيز ما به چين و ماچين سپاه مىكشيم و از آنجا به سرزمين مكران مىرانم و سپس اگر يزدان پاك ياورم باشد ، از آب زره خواهم گذشت . پس گيو از پيش شاهنشاه برخاست و با آن سپاه نيرومند و پهلوانان دلاور ، همچون باد بتاخت و راه ببريد و به نزديك كاووس شاه آمد . چون از آمدن آن پهلوان زادهء نيك پى به كِي كاووس آگهى رسيد ، سپاهيان چندى را به پيشواز او فرستاد . آن گرانمايگان نيز به سر راه او برفتند . چون گيو دلير با آن سپاه پهلوانان كه همچون يك دشت پر از شير بودند ، به پيش كاووس شاه آمد و چشمش به شاه افتاد ، در پيشگاه او زمين را ببوسيد . كاووس كه او را بديد ، برپاى خاست و بخنديد و رويش را با دست بسترد و از او در بارهء كى خسرو و سپاهش و كار خورشيد گردنده و ماه درخشنده و بخت بپرسيد . گيو سترگ نيز آنچه را كه از شهريار بزرگ ايران و پهلوانانش ديده بود ، بگفت . كاووس پير از شنيدن گفتار آن شير ، جوان شد . پس آن نامهء كى خسرو را در پيش دبير نهاد . چون دبير آن نامه را در پيش كاووس شاه بخواند ، همهء انجمن در شگفت گشتند و شاد و خرّم شدند و ديدگانشان از شادى پر از اشك